Uncategorized


باور کنيد جملات زير از افاضات اخير رهبري است که در ديدار با گروهي از بانوان ايراد شده است! و اگر اين سخنان را از زبان ايشان و با چشم خويش در يكي از شبكه هاي ماهواره اي مشاهده نمي کردم، باور کردن آن براي من هم بسيار سخت بود. اما هنوز هم نمي توانم اين نکته را هضم کنم که چگونه چنين دروغ شاخداري را رهبر نظام جمهوري اسلامي در مقابل دوربين ها و چشمان حيرت زده ميهمانان و ملت ايران بر زبان آورد و از عواقب آن نهراسيد؟

مضمون بيانات ايشان اينچنين بود :

«در يكي از سفرهايي كه من در زمان طاغوت با قطار داشتم ، هر چه منتظر شدم قطار را براي نماز نگه نداشتند . لذا وقتي ديدم وقت نماز مي گذرد خودم را از پنجره قطار بيرون انداخته و سريعا خودم را به ايستگاه رسانده و نمازم را قبل از اين كه قضا شود ، به جاي آوردم . البته آنجا به ايستگاه قطار نزديك بود و…!!! »

البته وقتي کمي بيشتر درباره قضيه فکر کردم ، ديدم ناباوري من جاي تعجب دارد ؛ چرا که تمام ميهمانان جلسه، ذوب شده در ولايت اند و مخاطبان تلويزيوني اين سخنان نيز فقط خودي هايي هستند که آنها نيز از مؤمنان اصيل و به اصطلاح شيعيان تنوري (!) هستند ، بنابر اين اگر ولي فقيه که ضمناً جانشين خدا در روي زمين نيز مي باشد هرآنچه را که بگويد و بخواهد، بايد توسط مؤمناني که عقلشان را تعطيل کرده و بر مرکب تقليد سوار شده اند، مورد پذيرش قرار گيرد ! در غير اين صورت ، اين مردم بايد در ايمان خويش تجديد نظر نمايند و بدانند که جايي براي آنان در بهشت نخواهد بود !

دوستداران ولايت ، اين اواخر،انواع و اقسام فضايل درباره رهبري را در اينجا و آنجا ترويج و تبليغ کرده بودند، اما به نظرم اين يکي ، حتي خود آنان را نيز غافلگير کرد؛ چرا که تا به حال کسي در ايران و يا حتي ساير نقاط جهان نيز قطاري نديده است که پنجره اي به اين بزرگي براي بيرون پريدن (!) داشته باشد. از آن مهمتر اين که بر فرض محال، کسي بتواند بعد از پريدن از چنين پنجره اي، سالم مانده و بتواند بدون آسيب ديدگي نمازش را خوانده و با همان قطار که در ايستگاه ايستاده بوده، به سفر خود ادامه دهد! چه ضرورتي به بيرون پريدن از قطار داشته است!؟ و

به يزدان که گر ما خرد داشتيم      کجا اين سرانجام بد داشتيم

مرتضي مطهري در بخشي از كتاب حماسه حسيني، روضه خوانان و مداحاني را كه عزاداري و شيون و زاري حضرت فاطمه زهرا (س) در عصر روز عاشورا به خاطر شهادت امام حسين (ع) را سوژه خويش قرار داده و سعي مي كنند از اين راه به اشك گيري از مخاطبين بپردازند ، مورد حمله قرار داده و آنها را از اين كار زشت برحذر مي دارد كه با اين كار خود در واقع به جاي بزرگداشت مقام حسين بن علي، نادانسته حضرت فاطمه را مورد اهانت قرار مي دهند ؛ چرا كه اين كار بدين معني است كه حضرت فاطمه زهرا از اين كه فرزندش به فوز عظيم شهادت نائل شده است و زندگي بي ارزش جسماني و دنيوي را ترك گفته و به مقام امن الهي و جدش رسول الله ملحق شده است ، ناراحت است ! و اين امر خلاف فلسفه جهاد و آموزه هاي دين و تعاليم قرآن و فرامين حضرت رسول مي باشد.

البته شهيد مطهري ، اين نكته را در اينجا به خوبي و درستي مورد انتقاد قرار داده است، و حق هم همين است كه استاد معروف و بانفوذي همچون ايشان چنين سخنان روشنگرانه اي را بر زبان آورد. اما بر همين مبنا، بايد سؤالي را مطرح كرد ؛ حال كه حسين و يارانش در روز عاشورا در دفاع از حريم حق و عدالت و آزادگي به قيام عليه بي عدالتي و فسق و فجور و زنده نگه داشتن دين ، قيام كرده و شجاعانه شهيد شده و به حيات ابدي در جوار رسول الله پيوسته اند، آيا اين همه گريه و زاري و مجالس عزاداري و خرج و مخارجي كه سالانه از جيب ملت براي گرياندن آنان در كوي و برزن هزينه مي شود، چه ارزش و ضرورتي دارد ؟ مگر ما شيعيان به سعادت ابدي آن حضرت در بهشت اعتقادي نداريم كه اينگونه بر سر و سينه خود مي زنيم و با زنجير و قمه و انواع و اقسام روشها بدنهاي خويش را زخم و خراش و شكنجه مي دهيم ؟

و عجيب است كه آقاي مطهري تا وقتي كه بر مبناي دانش و خرد سخن مي گويد ، همان حرفهايي را مي زند كه از يك انسان فهيم و دانشمند انتظار مي رود ، اما آنگاه كه پاي تعصبات مذهبي به ميان مي آيد ، ايشان نيز از كنار باورهاي علمي و منطقي خويش بي تفاوت مي گذرد و ترجيح مي دهد سكوت پيشه كند! چرا كه با توجه به فضاي به شدت خرافه آلودِ حاكم بر روحانيت و حوزه هاي علميه  در زمينه عزاداريها و ضرورتهاي سياسيِ زنده نگاه داشتن عاشورا براي رونق كار و بار ملايان، و گرمي بازار فريبكاران و شيادان تربيت يافته و شستشوي مغزي شده در حوزه هاي دگم انديش علميه مذهبي، ايشان را جرأت آن نبوده كه استدلال قوي و منطقي خويش را به زمينه هاي مشابه آن نيز تعميم دهد.

 در اينجاست كه مي توان به ماهيت روحانيت از هر نوع آن (اعم از منبري و دانشگاهي و خارج رفته و غيره ) پي برد و فهميد كه اين قشر ، نمي تواند هيچگاه تكيه گاه مطمئني براي روشنگري و نجات ملت ايران از زير بار استبداد و ناداني و عقب ماندگي از جهان پيشرفته كنوني باشد . و چگونه مي تواند چنين باشد در حالي كه ادامه حيات اين صنف ، منوط به حماقت و جهالت و عقب ماندگي و تقليد پيشگي مسلمانان است !؟   

اندك تأملي در عملكرد واقعي اديان، اعم از يهودي ، مسيحي و اسلام، يك علامت سؤال بزرگ را در مقابل ما دينداران قرار مي دهد ؛ و آن اين است:

« اگر اديان، براي ترويج اخلاق و نوعدوستي و همزيستي متمدنانه انساني بشر آمده اند، پس چرا عملكرد و كارنامه چند هزار ساله آنها عكس اين را نشان مي دهد؟»

لابد خواهيد گفت، اين حرف را بر چه اساسي مي زنم ؛ حق داريد، چرا كه مغزهاي هر يك از ما متدينان (پيروان هر يك از اديان ابراهيمي ) انباشته است از مطالب و مسائلي كه طي ساليان مديد برما القاء شده و در رگ و ريشه ما جاي گرفته اند. اينها نكاتي هستند كه در دايره ايمان جاي مي گيرند و چون و چرا برنمي دارند و ترديد و سؤال كردن درباره آنها ، بگفته دكانداران شريعت ، ما را دچار كفر مي نمايد! حالا كسي نيست از اينان بپرسد كه اين چه ايماني است كه برپايه هاي جهل و تقليد استوار گرديده و خرد را توانايي ورود به حيطه آن نيست؟   

در تأييد مطلب آغازين ، بد نيست بدانيد كه از بدو پيدايش زندگي جمعي بشر تاكنون180 ميليون انسان در جنگهاي خونين جان باخته اند كه از اين ميان ، بيش از صد ميليون نفر از اين انسانها در نبردهاي ديني و به دستور رهبران روحاني و به قصد جداكردن انسانهاي بهشتي از دوزخي ، به ديار نيستي فرستاده شده اند. و اما رقم كشته شدگان در جنگهاي سياسي و قومي و قبيله اي و نظاير آن، در حدود 80 ميلون نفر بوده است كه 20 درصد كمتر از آمار تلفات اديان بوده است !

اندك كنكاشي در اديان و نحوه نفوذ و گسترش آنها در ميان ملل جهان، و نحوه رفتار و برخورد با انسانها در ساليان دراز، بسياري از حقايق تلخ را روشن مي كند كه يادآوري آنها حاصلي جز شرم و سرافكندگي براي انسانيت به دنبال ندارد.

فشارها و تضييقات ديني مرز و محدوده اي براي خود نمي شناسد، و تا آنجا پيش مي رود كه زواياي پنهان و در شخصي ترين امور زندگاني انسانها را مي كاود. البته متوليان امورديني همواره بر الهي بودن دستوراتي كه از جانب آنان صادر مي شود تأكيد كرده و همه اين اصول و قوانين  را فرامين خداوند مي شمارند! فراميني كه اكثراً با خرد انساني سازگاري نداشته و ضديت آنها با وجدان انسان متمدن قرن بيستم، براي همگان به اثبات رسيده است.   دين دستوراتي را براي بشر ارائه مي كند كه ابدي و غيرقابل تغيير است حتي اگر يافته هاي علمي نخبگان جهان خلاف آن را اثبات كرده باشد و يا براي ادعاهاي مذهبيون هيچ دليل روشن و قاطع علمي نتوان ارائه كرد! دين دانشمندان را محدود كرده و آنها را از اظهارنظرهاي آزادانه علمي مخالف با اصول جزمي و دگم مذهب بازداشته و براي جلوگيري از تحرك آزادانديشان، آنها را محاكمه و حبس و شكنجه و اعدام مي كند. دين مردم ساكن در يك سرزمين را وادار به پيروي اجباري از قوانين ارتجاعي و مناسك و مراسم خاصي مي كند كه هيچ تمايل قلبي و وجداني به انجام آنها ندارند.

حال اين سؤال مطرح مي شود كه آيا اين كارنامه اي كه اديان از خود باقي گذاشته اند، همان نتيجه اي است كه آفريدگار هستي از اديان انتظارش را داشته است؟ اگر چنين نيست ، پس اين متوليان دين، ما را به كدام ناكجا آباد رهنمون مي شوند؟

باورهاي ديني و فرهنگي ما ريشه در مسائلي دارد كه در بسياري موارد مبتني بر خرافه و بي خردي است اما از آنجايي كه در در تمام زواياي زندگي ما جا افتاده و در سرزمين وجودمان ريشه دوانيده است ، اموري جزمي و ثابت و غيرقابل تغيير تلقي مي شوند و هيچكدام از ما حاضر نيستيم براي يك بار هم كه شده اين باورهاي رسوب شده در ذهنمان را مورد بازبيني و ترديد قرار دهيم. و براي اين كه وجدان خويش را آسوده كنيم و در مقابل هزاران سؤال عقلي و منطقي كه اين باورهاي جزمي ما را به چالش مي كشد، مجبور به ارائه پاسخي قانع كننده و خردپذير نباشيم(كه البته اگر هم سعي كنيم پاسخي براي آنها نخواهيم يافت)، اين عقايد پوچ و بي منطق را «ايمان» و خويشتن را نيز فردي مؤمن نام مي نهيم.

«ايمان» از نظر مسلمانان و به طور كلي دينداران، به پذيرش بدون قيد و شرط تعاليم ديني گفته مي شود و در اين وادي، خرد را هيچ شأن و جايگاهي نيست ! ايماني كه اديان (آنگونه كه متوليان ديني به ما آموخته اند) به ما تلقين مي كنند ، يعني تقليد بدون قيد و شرط ؛ حتي اگر اين تقليد با معيارهاي عقلي بشر متمدن امروزي سازگاري نداشته باشد. امروز دكانداران شريعت و تشنگان قدرت و ثروت ، براي تداوم سلطه و سلطنت خويش ، مردماني را مي خواهند كه گوسفندوار به دنبال متوليان امورديني كه خود را چوپان و ملت را گوسفند مي شمارند حركت كرده و چون و چرايي ننمايند. اين شيادان، هرگونه سؤالي را درباره مسائل و احكام شرعي ِضدانساني و خشونت باري كه دين آن را به ما تعليم مي دهد، مردود شمرده و سؤال كننده را فردي بي ايمان و شكاك به خدا و پيامبرانش معرفي كرده و بلافاصله حكم به تكفير او صادر مي كنند . از نظر آنان ايمان يعني اطاعت محض از «خاخام ، كشيش و آخوند»، كه عليرغم گناهان بيشمار و كثافت كاري هاي گوناگونشان ، برتر از ديگر افراد جامعه محسوب شده و از امتيازاتي فوق بشري برخوردارند!

ايمان از نظر اين مبلغان شريعت ، يعني تعطيلي خرد انساني و دنباله روي محض. و به همين دليل است كه وقتي مردمان متمدن ساكن كره زمين در هر مرحله از شكوفائي فرهنگي خويش ،در چنبره آموزه هاي دگم ديني قرار گرفتند ، نشاط و شادابي و زايش و خلاقيتشان را از دست دادند و به سردي و خاموشي گرائيده و به فرهنگهايي سترون و نازا تبديل شدند (افول تمدن هاي درخشان ايران و مصر ، با ظهور اسلام؛ افول فرهنگ و تمدن يونان و نابودي فرهنگ و تمدن اينكاها با ظهور مسيحيت و اصرار هر يك از اين اديان بر ترويج اعتقادات و باورهاي خويش به ساير ملل كه از راه سلطه و زور و كشتار صدها هزار مردم بي گناه صورت مي گرفت ، جزو بديهيات تاريخي چند هزار سال گذشته است)

عصركنوني ما عصر ، خرد و دانش بشري است و سزاوار نيست كه هنوز هم چنين حماقتي را مرتكب شويم و بنا به خواسته چند آخوند ، چراغ خرد خويش را خاموش كنيم و با ايمان لرزان و در حال سقوطي كه راه خويش را در خاموشي عقل مي جويد، به جستجوي نجات خويش برآييم. بايد بدانيم كه ايمان واقعي وقتي به دست مي آيد كه مبتني بر خرد باشد ؛ بنابر اين حتي اگر دين نيز با چنين ايماني كه روشنايي خويش را از چراغ خرد برمي گيرد، در تضاد قرار گيرد، نبايد خردورزي را كنار نهاد، بلكه بايد در اين مصاف ، به ايمان متحجرانه و مقلدانه پشت پا زد.

« … ولي آنهايي كه فريضه جهاد را در اسلام بررسي كرده اند. مي دانند چرا اسلام بايد بر همه دنيا پيروز گردد … آنهايي كه از اسلام چيزي نمي دانند وانمود مي كنند كه اسلام مخالف جنگ است. آنهايي كه چنين حرف هايي مي زنند ، از شعور انساني بهره اي ندارند. اسلام مي گويد: همه افراد بي ايمان را بكشيد. همان گونه كه آنها شما را مي كشند! آيا مفهوم اين گفته آنست كه مسلمانان بايد دست روي دست بگذارند تا به وسيله(افراد بي دين) كشته شوند؟ اسلام مي گويد: (غير مسلمانان) را به ضرب شمشير بكشيد و ارتش آنان را داغان كنيد. آيا مفهوم اين گفته آن است كه ما بايد بيكار بنشينيم تا غير مسلمانان بر ما پيروز شوند؟ اسلام مي گويد: آنهايي را كه قصد دارند شما را بكشند، در راه خدمت به الله به قتل برسانيد! آيا معني اين حرف آن است كه ما بايد تسليم دشمن شويم؟ اسلام مي گويد: همه نيكي ها در نتيجه شمشير و در زير سايه شمشير به دست مي آيد. افراد مردم تنها با شمشير فرمانبردار مي شوند. شمشير كليد بهشت بوده و در بهشت تنها بروي جهاد كنندگان مقدس باز مي شود؛ صدها فريضه ديگر در در قرآن و گفته هاي پيامبر وجود دارد كه به مسلمانان اصرار مي ورزد كه ارزش جنگ و جنگيدن را به خوبي درك كنند. آيا مفهوم تمام اين گفتارها آن است كه اسلام ديني است كه افراد مردم را از دست زدن به جنگ باز مي دارد؟ من به آن نابخرداني كه چنين ادعايي مي كنند ، آب دهان مي اندازم.»

جملات بالا بخشي از اعتقادات و گفته هاي آقاي روح الله خميني بنيانگزار جمهوري اسلامي است. بي ترديد اگر هواداران جمهوري اسلامي، اين مطالب را از زبان شخص ديگري بشنوند ، بلافاصله او را مورد تمسخر و مورد سرزنش قرار خواهند داد كه كسي كه اين حرف ها را زده عقل خود را از دست داده است . اما حقيقت اين است كه بسياري از كساني كه سنگ انقلاب را به سينه مي زنند ، تاكنون با دقت كافي گفته ها و نوشته هاي خميني را مورد واكاوي قرار نداده اند تا به كنه انديشه هاي وي پي ببرند. بي دليل نيست كه صدا و سيماي جمهوري اسلامي ، با تمام تلاشي كه در زنده نگاه داشتن ياد خميني به كار مي برد، بجز موارد دست چين شده خاصي كه در اذهان مردم و بويژه جوانان تحصيلكرده كنوني ايجاد تضاد و تناقض ننمايد، جرأت پخش كامل يك سخنراني وي را ندارند ؛ چرا كه مي دانند تناقضات فراواني در اين گفته ها با حقايق موجود و تمايلات فطري و اعتقادات و علايق ملت وجود دارد كه پخش آنها در رسانه هاي عمومي ، موجب ترديد و بازنگري مردم در باورهاي غلطشان نسبت به وي و انقلابي كه توسط آخوندهاي فرصت طلب از مسير اصلي آزاديخواهي و دموكراسي به انحراف كشيده شد، خواهد گرديد و بدين ترتيب ، حناي اين ملايان بي آزرم و بي آبرو به سرعت رنگ خواهد باخت.

بيهوده نيست كه دنياي كنوني به جمهوري اسلامي و نيات واقعي اش با نظر بدبيني مي نگرد، زيرا اين انقلاب بر مدار افكار و عقايد بنيانگزار آن پايه ريزي شده است و گردانندگان آن تاكنون به هيچيك از دگرانديشان، حتي مراجع ديني نيز مجال طرح عقايد و مخالفتهايشان را نداده اند . بي دليل نيست كه جمهوري اسلامي ، با فقر دامنگيري كه اكثريت ملت را در بر گرفته است، عليرغم كمبودهاي ارزي فراوان براي پيشبرد برنامه ها ، هدف و برنامه اصلي خويش را دستيابي به بمب اتمي (تحت عنوان فريبنده انرژي اتمي مسالمت آميز) قرار داده و در اين راه با تمامي توصيه هاي دلسوزانه دوستان و يا تهديد جدي ملل متحد، با بي اعتنايي برخورد كرده است . اين تمايل ماليخوليايي به دستيابي به بمب اتم ، ريشه در آن تفكراتي دارد كه خميني از اسلام گرفته است و به شاگردانش تزريق كرده است. زيرا از اين منظر ، فقط بايد با شمشير با كفار مواجه شد و بي ايمانان را يا بايد كشت و يا بايد تسليم به اسلام كرد ! و بهشت در سايه شمشيرها محقق مي شود. زيرا آنگونه كه خميني مي گفت، صلح بين اسلام و كفر معني ندارد و بايد نامسلمانان با زور و قدرت اسلحه آنقدر تحت فشار قرار داد كه به اسلام بگروند و يا همه آنان را از دم تيغ گذراند.

البته در اين نگرش ، نمي توان خميني را سرزنش كرد چرا كه اين نوع تفكر از بنياد اسلام برمي خيزد و خميني نيز يك مسلمان بنيادگراي واقعي و بدون سازش بود كه چنانچه قدرت آن را داشت تمام دنيا را با زور وادار به تسليم و مسلماني مي كرد.اما سخن من در اينجا اين است كه ما مردم مسلمان و خردباخته ، خود بايد به فكر خود باشيم و تاكي بايد به دنباله روي كوركورانه خويش كه آن را تقليد مقدس نام نهاده ايم، ادامه دهيم؟ آيا نبايد در عصر روشنگري و علم ، براي يكبار هم كه شده در اين روشها ترديد و تجديد نظر كنيم و با معيارهاي عقل بشري روش زندگي و آينده خويش را رقم بزنيم؟ اگر اعتقادات اسلامي خود را كه بر آن ايمان نام نهاده ايم ، به ما اجازه ندهد كه خطاهاي احتمالي آن را بپذيريم اين ايمان و ديانت ما چه ارزشي خواهد داشت؟ و ايماني كه من و تو امروز در هزاره سوم و در عصر جهش علمي بشر ، بدان پايبند هستيم چه تفاوتي با ايمان جزمي و دگم پدران ناآگاه ما دارد كه كوركورانه و فقط از راه تقليد، بدان پايبندي نشان مي دادند؟ آيا ايمان قلبي هر كس از علم او برنمي خيزد ، و آيا ايمان بدون دانش به پشيزي مي ارزد؟

حقيقت اين است كه اين راه و روش هايي كه از زبان روحانيون بيمار و بويژه رهبر جمهوري اسلامي به عنوان راهبردهاي اساسي نظام، تبيين و دنبال مي شود، محكوم به شكست و اميدي براي پيشبرد موفقيت آميز ندارند و فقط اين سرمايه هاي ملي ما مردم فلك زده است كه در اموري بيهوده و خسارتبار هزينه مي شود و هر روز و هر روز بر فقر و نيازمندي ما در زمينه هاي علمي و اقتصادي و فرهنگي اكثريت افراد جامعه افزوده مي گردد.

قدرت يكي از زمينه هايي است كه مي تواند انسان ضعيف را با هردرجه از شخصيت و مناعتي كه در وي بتوان سراغ داد ، به فساد و تباهي مي كشاند و اين حقيقت ، حاصل تجارب طولاني نوع بشر در روي اين كره خاكي است و لذا مي بينيم كه دانشمندان و متفكران بزرگ دنيا براي مهار كردن فسادي كه مي تواند از اين ناحيه متوجه جوامع انساني شود ، كتابها به رشته تحرير درآورده و مباحثي طولاني و مبسوط به راه انداخته اند. امروزه كشورهاي مترقي جهان ديگر فكر حاكميت يك تن بر سرنوشت ملت را به بايگاني تاريخ سپرده و خط و مشي ديگري را در پيش گرفته اند. خرد جمعي بشر پس از پشت سر گذاشتن فراز و نشيب هاي فراوان تاريخي، وي را به اين مسير رهنمون گرديده است كه اين باور را مبناي عمل قرار دهد كه انسان هرقدر هم كه قوي و داراي سجاياي عاليه نفساني باشد به تنهايي مصون از خطا نخواهد بود و بايد براي موفقيت در امور مهم و اساس اجتماع، بايد از خرد جمعي بهره اي كافي و وافي برَد. به همين دليل است كه مي بينيم در دنياي كنوني حكومتهاي پادشاهي و ديكتاتوري ( كه متكي بر افكار و اعمال يك نفر است ) يكي پس از ديگري فرو مي ريزد و نظم نويني در اين كشورها برپا مي شود چرا كه ملل امروزي ديگر تحمل تحميل عقايد يك فرد براي همه را نداشته و در برابر آن مقاومت مي كند.

انقلاب اسلامي ايران نيز با اين آمال و آرزوي ملت بزرگ و مبارز و آزاديخواه به وقوع پيوست تا پس ساليان سال خون دل خوردن و جانبازي ها و رشادتهاي فراوان فرزندان ميهن در راه آزادي و مردم سالاري ، شاهد آزادي را در آغوش كشد و سرنوشت خويش را خود تعيين كند. البته شعله هاي آزاديخواهي از عمق وجدانهاي پاك ملت مبارز و خستگي ناپذير ايران زبانه مي كشيد و در اصالت خواست ملت براي آزادي ، كسي نمي تواند ترديدي روادارد اما بايد بر اين حقيقت اذعان كرد كه اين شور و موج خروشان آزادي طلبي ملت ايران خيلي زود در ميان غبار شائبه ها و تلقيناتي كه از جانب عده اي صورت مي گرفت و احساسات و هيجاناتي كه بر جامعه حكمفرما شده بود ، به سلطه اقتدارگرايان مذهبي گرفتار آمد و با گنجانيده شدن اصل متحجرانه ولايت فقيه به قانون اساسي كشور،  در واقع از چاله درآمد و درچاه افتاد. كساني كه وعده حاكميت جمهور و آزادي عقيده و انتخاب را به مردم داده و در حقيقت آنان را فريفته بودند(گفته رهبر كبير انقلاب را در پاسخ به بازرگان رئيس دولت موقت كه وقتي از علت تغيير و تفاوت سخنان وي با سخناني كه در فرانسه بيان مي نمود از وي سؤال كرده بود به آن مرحوم گفته بود كه خدعه كرديم! ) انقلاب آزاديخواهانه ملت را در جهت ديكتاتوري جديدي مصادره كرده و دهان مخالفان را با حربه انگ و تهمت و تخطئه ، چنان دوختند كه جرأت هرگونه ابراز مخالفتي در آن فضا از همگان گرفته شد! و بعد از حكمفرما شدن چنين فضايي در جامعه كم كم اژدهاي فسرده دروني مذهبِ (شيفته قدرت) ، رخ نمود و با صادر كردن فتاواي قتل و تيرباران فرماندهاي نظامي رژيم سابق ، جوي خون به راه افتاد و در آتشي كه برافروخته شد، تر و خشك با هم سوختند تا شايد عطش سيري ناپذير ملايان به خون مخالفاني كه در طي ساليان سال آنان را تحقير كرده و به چشم موجوداتي بي خاصيت و تنبل و بي عار و شهوت پرست به آنان نگريسته و تحقيرشان كرده بودند ، اندكي آرام گيرد. چرا كه از اين پس سيادت از آنِ دستار بر سراني خواهد بود كه از جميع علوم اين جهان ، صرفاً بر احكام مطهرات و نجاسات و ازدواج و طلاق و شكيات آشنايي ومهارت داشته و ساير علوم در نظرشان بي اعتبار است.

اين بود كه ملت ايران به جاي پيشرفت و مدنيت ، به دوران 1400 سال پيش يعني دوران اعراب باديه نشين وحشي عقب رانده شد و حالا وضعيتي در كشور حاكم گرديده است كه جز با ويراني شالوده هاي حكومت پوسيده مذهبي تبعيض آلود شيعيان غالي ، هيچ اميدي به نجات كشور نيست و هرگونه دستكاري و بزك كردن چهره كريه اين روسياهان تاريخ ، بي ثمر بوده و آب در هاون كوبيدن است. 

برگه‌ی بعد »