مرتضي مطهري شخصي است كه معمولاً ما او را به عنوان يكي از ايدئولوگ هاي انقلاب اسلامي و يكي از شاگردان برجسته آيت الله خميني مي شناسيم و به خاطر اين كه وي در فلسفه اسلامي نيز دستي داشته و آثار قلمي از خود برجاي گذاشته است ، به او به ديده احترام مي نگريم. اما بد نيست با ديدگاههاي ايشان درباره فردوسي (يكي از بزرگترين سرمايه هاي فرهنگي بشر و ايران زمين)، به عمق نگرش هاي نفرت آور او درباره اين حماسه سراي بزرگ كه جهانيان در برابر عظمت او به نشانه تعظيم سر فرود آورده اند، پي ببريم . ايشان در قسمت ششم جلد چهارم کتاب ((نور ملکوت قرآن)) ، صفحات ۱۴۵ و ۱۴۶ و ۱۴۷ چنين گفته اند :
اينهمه سر و صدا براي عظمت فردوسي، و جشنواره و هزاره -و ساختن مقبره، و دعوت خارجيان از تمام كشورها براي احياءِ شاهنامه، و تجليل و تكريم از اين مرد خاسر زيان برده تهيدست براي چيست؟!
براي آنست كه در برابر لغت قرآن و زبان عرب كه زبان اسلام و زبان رسول الله است، سيسال عمر خود را به عشق دينارهاي سلطان محمود غزنوي به باد داده و شاهنامه افسانهاي را گرد آورده است.
نزول سوره تكاثر، براي از بين بردن افتخار به موهومات ملّيگرائي است.
قرآن فاتحه مباهات و فخريه به استخوانهاي پوسيده نياكان را خوانده است؛ و با نزول سوره الهيكم التكاثر حتي زرتم المقابر[157] ديگر كدام مرد عاقلي است كه به اوهام و موهومات بگرود، و به نام و اعتبار پدران مرده و عظام پوسيده آنها در ميان قبرها خوشدل گردد؟ او با گامهاي قويم خويشتن خود در راه افتخار و شرف ميكوشد.
فردوسي با شاهنامه افسانهاي خود كه كتاب شعر (يعني تخيّلات و پندارهاي شاعرانه) است خواست باطلي را در مقابل قرآن عَلم كند؛ و موهومي را در برابر يقين بر سر پا دارد. خداوند وي را به جزاي خودش در دنيا رسانيد، و از عاقبتش در آخرت خبر نداريم. خودش ميگويد:
بسي رنج بردم در اين سال سي عجم زنده كردم بدين پارسي
چو از دست دادند گنج مرا نبد حاصلي دسترنج مرا
ما در زمان خود هر كس را ديديم كه خواست عجم را در برابر اسلام عَلم كند، و لغت پارسي را در برابر قرآن بنهد، با ذلّت و مسكنتي عجيب جان داده است. فَاعْتَبِرُوا يَـٰٓأُولِي الابْصَـٰرِ!
درست بخاطر دارم در حدود سي سال قبل مجلّهاي از مجلاّت «راهنماي كتاب» مطالعه مي نمودم كه در آن مقالهاي از علي دشتي راجع به فردوسي و مقام و منزلت او نوشته بود. در اين مقاله اين مرد با شيطنت مرموزي دشمني خود را با اسلام نشان ميداد.
اين مقاله درباره فردوسي و شاهنامه بود. و بدين قسم مطلب را برداشتكرده بود كه ملخّصش را ذكر ميكنيم:
بسياري از افراد درباره فردوسي و تدوين شاهنامه سخن گفتهاند، وليكن من ميخواهم در اينجا پردهاي را از اين امر براي دانشجويان و اهل اطّلاع بردارم. اين مطلب ساليان دراز است كه در ذهن من خلجان دارد، ولي بواسطه موانعي نميتوانستم ابراز كنم؛ و اينك موقع آن رسيده كه آنرا به جوانان و محصّلين و ارباب فضل تقديم دارم.
و آن نكته اينست كه: كشور ايران در ازمنه متماديه مورد حملات و هجوم اقوام اجنبي قرار گرفته، و ثروت و آباداني و كتابخانه و تمام آثار ملّي آن بباد رفته است، همچون فتنه مغولان و غيرهم؛ ولي هيچيك از اين حملات مانند حمله عرب زيانبخش نبود. زيرا آن حملات فقط منوط به امور نظامي بوده و تخريب و غارت و فسادي را كه در پي داشته است پس از مدّتي ترميم، و مبدّل به صلاح و آباداني گرديده است.
امّا حمله عرب توأم با خوي تفاخرجوئي، و ديانت و تعليم و تربيت آنها بوده؛ و لذا در نفوس مردم جاي گرفته و ريشه دوانيده بود. و معلوم است كه با اصلاح و آباداني خارجي نميتوان نفوس و قلوب را اصلاح نمود.
اين ببود تا فردوسي با تدوين شاهنامه خود در مقابل عرب، نشان داد كه اصالت و ملّيّت ايراني است كه ميتواند در برابر آنها بايستد. او با احياي زبان پارسي، و اين كتاب نفيس خود از آثار نياكان و ملّيّت آنها پرده برداشت و ايران و ايراني را زنده و جاويد كرد.
از اينجهت است كه خدمت فردوسي بر اين آب و خاك از همه بيشتر و شايان تقدير و تحسيني است كه احدي از شعراي ما بدين مقدار و پايه نرسيدهاند. (اين بود ملخّص بيانات ايشان در آن مجلّه).
****
نيازي به توضيح نيست و خواننده محترم مي تواند با مقايسه ديدگاه آقاي مطهري با دانشمند و روحاني زاده محقق و روشنفكري مانند علي دشتي كه به ماهيت دقيق اين صنف (روحاني) در ايران به خوبي پي برده بود، اما مانند يك وطن پرست كامل و خالص ، حاضر نبود فرهنگ و افتخارات ملي خويش را به پاي اعراب وحشي و غارتگر و دور از تمدن بريزد، به تفاوت اين دو انديشه به خوبي پي ببرد.
انديشه اي كه دلش براي آباداني و اصالت و فرهنگ و پيشينه و ميراث تمدني ايران زمين كه خاستگاه فرهنگ و تمدن بشري بوده است ، مي تپد . و انديشه اي كه به سرزمين و فرهنگ ميهني خويش خيانت مي ورزد و ايرانيان همیشه یکتاپرست پرست را كه خود نيز يكي از آنان بوده است ، اينگونه تحقير مي نمايد! او با بي مروتي و ناجوانمردي تمام ، فردوسي بزرگ را مورد اهانت و توهين قرار مي دهد.وي كه اصطلاح فيلسوف را با خود به يدك مي كشد، آنچنان به تعصبات خشك و خشن و دور از منطق ديني ، گرفتار آمده است كه به وضوح از مرز و جاده انصاف خارج شده و به فحاشي و شانتاژ براي حذف رقيبان دست برده است.
حال وقتي حال و روز و نگرش مطهري در باره مفاخر ايران اين باشد، مي توان نحوه برخورد جوجه طلبه هاي متعصب را در اينگونه موارد حدس زد.
ژانویه 5, 2009 at 7:47 ب.ظ
من نمیدونم اینا چه عنادی با ایران دارند که هنوز هم دست از سرمون بر نمی دارن
” مرد خاسر زيان برده تهيدست ” شعور هر کس را میتوان از طرز صحبتش دریافت
به زودی پستی در این رابطه خواهم نوشت.
ممنون از جرقه ای که ایجاد کردید
ژانویه 6, 2009 at 2:37 ب.ظ
در ضمن
1- ” چو از دست دادند گنج مرا نبد حاصلي دسترنج مرا”
2- سي سال عمر خود را به عشق دينارهاي سلطان محمود غزنوي به باد داده
حداقل شعور برای یافتن این پارادوکس کفایت می کند
ژانویه 9, 2009 at 5:36 ق.ظ
اینان افرادی عقده ای هستند که وقتی خویش را در مقابل بزرگمردانی چون فردوسی قرار می دهند احساس حقارت عجیبی می کنند و لذا شروع به فحاشی می کنند.وگرنه با مزخرفاتی از این دست، هیچگاه جایگاه فردوسی تنزل نیافته و نخواهد یافت .